تبليغاتX
صدای پای زندگی

پنجم آذر 1387

چایی

 

چایی...؟، نه... دیرم می شود، بگذار بعدازظهر

 

فعلا خداحافظ، برو، دیدار بعدازظهر

 

...

 

یک عمر بعدازظهر چای تازه دم کردم

 

چایید چای تو ولی هر بار بعدازظهر

 

رفتی، نبودی تا ببینی بی تو این دنیا

 

هی بر سرم آوار شد، آوار، بعدازظهر

 

هر صبح شادم، شاد، اما بعد می بینم

 

زندانی ام بین در و دیوار بعدازظهر

 

پس کی میایی و بگیری چای از دستم

 

شهزاده ی چادر سرِ قاجار؟!، بعدازظهر؟!!!

 

وقتش رسیده دم کنم یک چایی تازه

 

نگذار افتد از دهن این بار بعدازظهر...!

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 12:18 |  لینک ثابت   • 

پانزدهم شهریور 1387

اشتباه

 

 

لعنت به تو آن روز با طرز نگاهی که...

 

اصلا به من لعنت، به من، با اشتباهی که...

 

هی بی اجازه توی چشمانم پریدی تا...

 

هی داغ دارم می شوم با سوز آهی که...

 

هی روزگارم را سیاه از پیش تر کردی

 

وقتی سرت کردی همان چادر سیاهی که...

 

ای کاش چشمان تو از اول به من می گفت:

 

"برگرد، برگرد از همین چپ کوره راهی که..."

 

مثل خوره هر شب به جانم مرگ می ریزد

 

هی حکم اعدام من و هی دادگاهی که...

 

از ریشه دارم هی خودم را می زنم هر روز!

 

دارم خودم را می زنم... دختر، الهی که...

 

با زندگی هر روز درگیرم، گلاویزم

 

این پنج سال و هفت روز و هشت ماهی که-

 

رفتی و من ماندم، در و دیوار و دلتنگی

 

رفتی و من ماندم وَ من، با اشتباهی که...

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 11:8 |  لینک ثابت   • 

یکم مرداد 1387

تیتر می شوم...

تیتر می شوم...

 

 

من... درد... تو... سکوت... غزل... چشم های مات...

 

هی خیره می شوم به تو که گوشه ی حیاط...

 

هی خیره می شوم به تو که باورت نشد...

 

هی خیره می شوم به تو که مثل یک رباط...

 

از بس نوشته ام که تو را دوست دارمت

 

حالم به هم می خورد از کاغذ و دوات!

 

تف می کنم به روی تو و هر چه مثل تو!

 

تاول زده به روی لبم جای بوسه هات!

 

***

 

من خسته می شوم... وَ خدا هُول می شود

 

فریاد می زند که: نزن... کات... کات... کات...!

 

چاقو میان قلب تو و... تیتر می شوم

 

در روزنامه ها... دابلیو دابلیو... دات... ((ww.

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 7:12 |  لینک ثابت   • 

هفدهم تیر 1387

دست خودم نیست...

دست خودم نیست...

 

 

چشمم افتاد به چشم تو و لبخند زدم

 

وَ به من گفت لب ترش تو که گند زدم!

 

چای می نوشی  و هر بار به من می گویی

 

اشتباه است که دل را به تو پیوند زدم

 

باز غم آمد و شب خنده ی ما را دزدید

 

گرچه از پشت به در قفل و شب بند زدم!!!

 

روی سینه همه جا عکس تو را می بردم

 

دست تو عکس تو را کَند وَ هی کَند... زدم

 

کافرم کردی و رفتی، که به هنگام نماز

 

مُهر را دست گرفتم به خداوند زدم

 

                      ***

 

چه کنم دست خودم نیست اگر هر لحظه

 

چشمم افتاد به چشم تو و لبـ... گند زدم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پس مانده...

 

 

دوباره من... هجوم وحشی غم

 

سرم هی گیج... حالم بد... کمی هم...

 

وَ دردی که... نه... سیرایی ندارد

 

وَ من را می خورد آهسته... کم کم

 

وَگاهی می برم شک بر همه چیز

 

وَ حتی بر زناکاری مریم

 

                ***

 

تهوع... قِی... تو را بالا میارم

 

تو را، پس مانده ی اجداد آدم!

 

تو را که هی به روی زخم هایم

 

نشستی بی خیال و داده ای لَم!

 

                ***

 

چه فرقی می کند... من... تو... چه فرقی؟!

 

نه... شاید من مقصر بوده باشم!

 

منِ لامصبِ چیزی ندیده

 

که چسبیدم به لبخند تو محکم!

 

                   ***

 

زن همسایه مان می گفت رفتی!

 برو... گورِ... نیا... نه... به جهنّم!!!

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارم تیر 1387

به بهانه ی روز مادر

 

به بهانه ی روز مادر

 

 

مادرِ پدر

 

روزی که آمدی و شدی دختر پدر

 

هفت آسمان ستاره به دور و بر پدر...

 

اسپند دود کرد خدا تا که چشم بد...

 

وقتی شکفته شد لب تو در بر پدر

 

وقتی تو آمدی خدا هم بهشت را

 

هر روز می کشید توی دفتر پدر

 

انگار دردهای خدا خوب می شدند

 

تا می گذاشتی سر خود بر سر پدر

 

وقتی که پلک می زدی و ناز پشت ناز...

 

لبخند می شدی تو به چشم تر پدر

 

***

 

پای غزل به قافیه ها گیر کرده است...

 

بانوی آب و آینه ها... مادر پدر...!!!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این هم یک شعر بی مناسبت...

 

زن کپک زد...

 

کنجی نشست و در خودش هی قنبرک زد

 

با دستهایش هی به زیر چانه جک زد

 

امروز هم مثل همیشه هیکلش را

 

زن با نگاهی سرد و خسته هی کتک زد!

 

هی چرخ زد دور سر خانه سر مرد

 

از بس که زن ساکت شد و لب بسته فک زد!

 

سر را به روی شانه ی دیوار انداخت

 

یادش برای مرد بی زن، مردِ... لک زد

 

بغضی جلوگیر گلویش شد... وَ برخاست

 

ناخواسته بر چشم زن هی طرح شک زد

 

ته مانده های عشق زن در خاطراتش

 

بوی تعفن می گرفت و زن کپک زد!

 

برداشت چاقو را... وَ خوابش رنگ می شد

 

با قطره خون هایی که بر روی تشک زد...!!!

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 12:57 |  لینک ثابت   • 

پنجم خرداد 1387

زن نبود...

زن نبود...

 

 

مرد آمد از سفر خوشحال و شادان... زن نبود

 

خانه را هی کرد زیر و رو... هراسان... زن نبود-

 

تا بروبد گرد راه از روی دوش مرد... بعد-

 

چای داغ و در کنارش تکه ای نان... زن... نبود

 

ناگهان چشمش به روی میز افتاد و گل خشکیده ای

 

قوری پر چای سردی و دو فنجان... زن نبود!

 

رفت با حالی خراب از خانه بیرون، هر چه گشت-

 

کوچه ها را مو به مو و هر خیابان، زن نبود

 

با دلی غمگین به خانه بازگشت و ناگهان-

 

دید عکسی توی خانه وَ کماکان زن نبود!

 

خیره شد بر عکس توی قاب... زانو زد... نشست

 

دید دیگر بیقرار و چشم گریان، زن نبود!!!

 

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 7:55 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم اردیبهشت 1387

مو پریشان...

مو پریشان...

 

 

مو پریشان... چشم آبی... سرو قد... شیرین زبان...

 

آبی از چشمان تو چشمان هفتاد آسمان!

 

خاک پاکت از کجای این زمین برداشتند...

 

مات شد چشم فلک از بیکران تا بیکران؟!

 

تا تو هستی کِی کسی از غنچه ها دم می زند؟!

 

تا تو هستی، نازنین آخر چگونه می توان-

 

از تو گفت و عاشق چشم خمار تو نشد؟!

 

وقتی از این کوچه ها رد می شوی دامن کشان-

 

دست بر دامان نشد با دیده ای پر اشک که

 

پا به روی چشممان بگذار و امشب را بمان-

 

منزل ما... مات تصویرت شوم تا صبح... تا...؟!

 

مو پریشان... چشم آبی... سرو قد... شیرین زبان...

 

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 10:8 |  لینک ثابت   • 

پانزدهم اردیبهشت 1387

نامه...

نامه...

 

 

می نویسم نامه ای امروز هم

 

درد می افتد به جان این قلم

 

قطره ای می افتد از چشمم زمین

 

بغض می گیرد گلوی دفترم:

 

... "حالمان بد نیست، غم کم می خوریم"

 

کم که نه، هر روز می نوشیم کم!

 

حالتان خوب است؟، بی ما سرخوشید؟

 

ما که خم گشتیم از آن ابروی خم!

 

دوستان هستند، هم خانه شدم

 

با سکوت و دوری و آوار غم!

 

زندگی می چرخد و تقدیر را

 

می زند هر جور می خواهد، رقم...

 

نه، مبادا از غمم غمگین شوی!

 

اَه، دهانت را ببند، ساکت، قلم!

 

نه عزیزم حال ما خوب است، خوب!

چای دارد می کشد انگار دم!!! ...

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 7:51 |  لینک ثابت   • 

سی و یکم فروردین 1387

درد می کند...

درد می کند...

 

 

این روزها تمام تنم درد می کند

 

روحم فسرده و بدنم درد می کند

 

در آتشم کشید چنان چشم های تو

 

حتی به تن، پیرهنم درد می کند

 

از بس که داد زدم، داد و داد و داد

 

فریادهای بر دهنم درد می کند

 

گفتی به کوه بزن... عاشقی... ولی

 

پای به کوه ها زدنم درد می کند

 

گفتم بمیرم از تو و راحت شوم... نشد

 

حتی به گور هم کفنم درد می کند

 

حال مرا مپرس... خرابم... رفیق بد

 

این روزها تمام تنم درد می کند

 

 

                                                                              

 

 

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 8:58 |  لینک ثابت   • 

هفتم فروردین 1387

نامرد...

نامرد...

 

 

عشق مرا پس داد و از این کوچه رد شد

 

خوبی بدی دارد مگر، اینگونه بد شد؟!

 

گفتم رفیق بد تو را بد می کند، بد

 

با او نشست و دل شکستن را بلد شد!

 

هر روز با یک امتحان از بی وفایی...

 

هر بار در این امتحان از بیست، صد شد

 

می گفت با ما هست و بی ما بود نامرد

 

در چشم هایش زلف معشوقش رصد شد

 

گم کرده دیگر دست او دستان ما را

 

آخر همان چیزی که ترسیدم شود، شد!

 

او دادگاه و قاضی اش را رشوه داده!

 

بیچاره دل، محکوم بر حبس ابد شد!

 

... مثل تمام عشق های کوچه بازار

 

عشق مرا پس داد و از این کوچه رد شد...

 

 

                                                                            

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 7:59 |  لینک ثابت   • 

ششم اسفند 1386

ثابت کن...

 

ثابت کن...

 

 

وقت رفتن لب تو گفت " تو را غصه مباد"

 

هر مبادی که مبادا نشود، بادا باد!

 

از غم و غصه نگو صاحب این خانه شده ست

 

آنچه پیدا نشود بر رخ ما، یک لب شاد!

 

رفتی و دور شدی، هیچ نپرسیدی بعد

 

داد تنهایی ما را چه کسی پاسخ داد؟!

 

دیگر از آه کشیدن خبری نیست که نیست

 

می زنم هر شب از این فاصله فریاد، نه داد!

 

کنج ویرانه نشستن ره درویشی نیست

 

خانمان من و دل را دل تو داد به باد!

 

راه برگشتن تو باز، کمی همت کن

 

من ویران شده را کن به نگاهی بنیاد

 

قدمی بر تن این جاده بنه، ثابت کن

 

هر مبادی بشود باد، نه هر باد مباد!

 

 

                                                      

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 12:18 |  لینک ثابت   • 

بیست و دوم بهمن 1386

گم کرده...

گم کرده...

 

 

در دلم گم کرده ام شاید خودم، شاید تو را

 

من اگر پیدا نکردم خود، ولی باید تو را...

 

شک ندارم من نبودم آنکه گم شد در دلم

 

چون دلم ار لحظه ها هر لحظه می خواهد تو را!

 

هر زمان حرفی از آن گمگشته می آید میان

 

اشک هایم قطره قطره قطره می زاید تو را

 

در نگاه آینه تصویر من هرگز نبود

 

آینه در چهره ی خود می نمایاند تو را!

 

خواستم در دل خدای دیگری حاکم کنم

 

این دلم راضی نشد، انگار می باید تو را...

 

 

                                                    

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:20 |  لینک ثابت   • 

دوازدهم بهمن 1386

گفتگو...

 

گفتگو...

 

 

تا بین دو دیده گفتگو می افتاد

 

اشکی ز دل دیده فرو می افتاد

 

فرهاد نگاه با تمام رمقش

 

با تیشه ی خود به کندوکو می افتاد

 

اما تو چنان نگاه ما می کردی

 

انگار که دیده بر هوو می افتاد!

 

یک لحظه میان نفرت و عشق به دل،

 

در پیش رخت بگو مگو می افتاد

 

حرفی که مرتب به لبم می خشکید

 

چون بغض میان این گلو می افتاد:

 

"من... من..." منِ ناتمام دیگر، اما

 

لب روی زبان به جستجو می افتاد...

 

"عا... عا..." وَ لبان تو به من می گفتند:

 

عاصی شده ای؟!، بگو، بگو... می افتاد!

 

                                                      

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 17:3 |  لینک ثابت   • 

چهارم بهمن 1386

می نویسم...

می نویسم...

 

 

می نویسم "اشک"، می خوانم "غم دوری یار"

 

می نویسم "خانه" می خوانم "سکوتی مرگبار"

 

می نویسم "جاده" می خوانم "خطی بی انتها"

 

می نویسم "پنجره" می خوانمش " چشم انتظار"

 

می نویسم "تیک تاک و تیک تاک و تیک تاک"

 

در ورق می خوانم آن را "لحظه های بی قرار"

 

می نویسم "چشم" می خوانم "که جادو می کند"

 

می نویسم "دل" وَ خوانم "داده دل بی اختیار"

 

می نویسم "آه" ، "فریاد بلندی" خوانمش

 

می نویسم "عشق" می خوانم "درآورده دمار"!

 

می نویسم "یک نفر تنها نشسته، ساکت است"

 

وقت خواندن خوانمش "عاشق شده دیوانه وار"!

 

می نویسم "عاشقم"، یک شهر می گوید " بس است

 

هر چه می خواهی بخوان، یک قافیه اینجا بیار"!!!

 

                                           

                                          

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 8:27 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم دی 1386

کودکی ...

 

کودکی ...

 

حالا که پیری و کهولت سر رسیده

 

دندان پیری بچگی ها را جویده

 

از کودکی ، از بچگی ها می نویسم

 

با این که صدها مرتبه آن را شنیده

 

"از بس که مادر زیر شرشرهای باران

 

هی آمد و هی رفت، قلبش نم کشیده

 

از بس که بابا دفترم را آب می داد

 

رنگ از لب و رخساره ی دفتر پریده

 

دیگر درخت خانه مان باری ندارد

 

از بس که سارا هی انار از شاخه چیده

 

اما امین بادام ها را خاک می کرد

 

حالا درختش چون خودش قدی کشیده

 

ای کاش می شد حس کنم داغی نانی

 

صبحی که بابا سنگک تازه خریده"

 

من چاره ای جز یاد کردن ها ندارم

 

وقتی که پشتم از کهولت ها خمیده

 

 

                                         

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:9 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم دی 1386

مجرم

 

مجرم

 

 

عشق مرا به شهر اگر جار می زنی

 

عکسم اگر به سینه ی دیوار می زنی

 

می گردانی به شهرم و دشنام می دهی

 

شلاق دوباره بر تن بیمار می زنی

 

بر روی قلب من، اگر چون  همیشه ات

 

با یک تشر علامت "اخطار" می زنی

 

وقتی دوباره صحبت احساس می شود

 

زخمی دوباره بر تن گیتار می زنی

                

 ***

 

این ها همه کنار، مگر جرم کرده ام

 

آدم نکشته ام که مرا دار می زنی!

 

 

                                                 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 8:52 |  لینک ثابت   • 

سی ام آذر 1386

خداحافظی ...

خداحافظی ...

 

 

"خداحافظ"  نگو بر چشم خيسم

 

كه مشتاقم ببينم روی ماهت

 

بگو بر من كه می آيی دوباره

 

كه مجنونم بر آن طرز نگاهت

 

 

به خاطر اين كلامت را ندارم

 

كه قصد رفتنت بود اين چنين زود

 

و هنگامی كه دل آسوده خاطر

 

نشسته ، با توگرم گفتگو بود

 

 

بگو می آيی هر چند دير باشد

 

نشينم چشم براهت روز و ماهم

 

خدا هرگز نيارد لحظه ای را

 

نيايی و بسوزم از هر آهم

 

 

تو هستی زندگی ، هستی ، وجودم

 

مگير از من تو سهم زندگی را

 

تو هستی آفتاب آسمانم

 

تو محرومم مكن تابندگی را

 

 

نگو بر من "خداحافظ" ، بگو تو

 

به امّيدی كه فردايت ببينم !

 

كه شايد با كلام اين چنينت

 

كمی فارغ ز درد و غم نشينم

 

 

بگو می آيی هر چند دير باشد

 

بده امّيد صد سال دگر را

 

"خداحافظ" كلامی جان گداز است

 

بگو می بينمت ... امروز ... فردا ... !!!                                                                                                            

                                                    

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 18:55 |  لینک ثابت   • 

سی ام آذر 1386

باز می ترسم بگویی ...

باز می ترسم بگویی ...

 

خواهش از من می کنی از عشق تو پروا  کنم

 

من چگونه بی تو شب را راهی فردا کنم ؟!

 

آسمانم گم شده ، مردم نویدم داده اند

 

شاید آن را گوشه ی چشمان تو پیدا کنم

 

مردم شهرم مرا در عشق مجنون خوانده اند

 

من چگونه صحبت از مجنون بی لیلا کنم  ؟!

 

ساحلم شو ، لحظه ای آرام گیرم ، تا به کی

 

قایق احساس خود حیران این دریا کنم ؟!

 

در میان خلوت دل یک شبی پایت گذار

 

تا به کی من عشق را بازیچه ی رؤیا کنم ؟!

 

این قلم جوهر ندارد پای این ابیات را

 

چون تمام شعرها با نام تو امضا کنم

 

ترک آن دنیا نمودم تا تو را آرم به دست

 

باز می ترسم بگویی ترک این دنیا کنم !

 

 

                                               

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 18:51 |  لینک ثابت   • 

هفتم آبان 1386

برای ...

 

سخن از غصه مگو ... 

 

 

سخن از غصه مگو با منِ غمدیده دگر

 

آنکه بودم همه شب منتظرش ، باز آمد

 

به غم و غصه بگو نیست خریدار غمی !

 

که به لب ها همه لبخند شکرساز آمد

 

 

دَمِ تو گرم و لبالب قدحت از مِی باد

 

دو سه پیمانه بریز ، ساقی میخانه ی دل

 

تا بنوشم بشوم مست از این باده ی ناب

 

که ز ره می آید صاحب این خانه ی دل

 

 

همه کوی و همه برزن ... همه پس کوچه ی شهر

 

گفته ام بر همگان تا که چراغان بکنند

 

مگذارند قدمی از قدمت برداری ،

 

مگر از هر قدمت جان به تو قربان بکنند

 

 

بنشین با من و امشب بنگر بر رخ من

 

که خرابم بشوم مست و خراب از رخ تو

 

دیگرم نیست مرا حاجت مِی از ساقی

 

چو زنم من دو سه  پیمانه شراب از رخ تو

 

 

دیگر از خانه چه پرسی که گلستان شده است

 

شهر ما شهر که نیست ، وادی شعر و غزل است

 

سخن از غصه مگو ، نیست خریدار غمی

 

که به لب ها همه اش صحبت شهد و عسل است

 

                                            

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:6 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم مهر 1386

از یاد برد ...

از یاد برد ...

 

من صدایش کردم و فریادهایم باد برد

 

خاطرم را خاطرش هر لحظه ای از یاد برد

 

دست من خالیست ، با کوه غمش باید چه کرد

 

تیشه اش را با خودش از بیستون فرهاد برد

 

گریه می کردم که دیگر خنده از لب ها گریخت

 

او تمام شادی ام را با لبان شاد برد

 

او که هر روزش مرا یک شاخه گل در دست داشت

 

با خودش آن شاخه گل هایی که روزی داد ، برد

 

در درون بیشه ی عشقم دگر صیدی که نیست

 

عاقبت صید مرا چشمان آن صیاد برد

 

رفت اما این امید و آرزوهای مرا

 

قطره های اشک چشمانم که می افتاد ، برد

 

گفتم این دل را که دارم همدم شب ها شود

 

تا به خود هم آمدم دیدم دلم ، ای داد ، برد

 

                                                                             

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:24 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم مهر 1386

ويرانه خانه ...

ويرانه خانه ...

 


ما در اين ويرانه خانه جاي آبادي نديديم

 

بر لب مستي ز مِي هم نغمه ي شادي نديديم

 

چهره ها را غم گرفته ، اشك غم از ديده جاري

 

بر لبان آه است هميشه ، داد و فريادي نديديم

 

شعله اي از جنس غصه بر دل و جان ها فتاده

 

نه نسيمي و صداي زوزه ي بادي نديديم

 

فكر و ذكر عاشقان را ناز ابروي و لب اوست

 

وه كه يادي را ز عاشق در دل و يادي نديديم

 

شهد شيرين و شكر را ما مهيايش نموديم

 

نقل و شيريني كه سازد ، ما كه قنادي نديديم

 

ما همه فرهاد و مجنون ، ليلي و شيرين شماييد

 

بيستون كويش ؟! ، نگوييد ما كه فرهادي نديديم !

 

هم تن و هم ياد و هم دل ، هر سه در دام فراقند

 

اين چه زندان مخوفي ست ، ما كه آزادي نديديم !

 

                     

                                                                  

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:22 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم مهر 1386

تو را من دوستت دارم ...

تو را من دوستت دارم ...

 


تو را من دوستت دارم

 

نگاهم کن  ،

 

بخوان از چشم خیس من

 

" که مجنونم بر آن زلف سیاه تو ،

 

که دیوانه م  ،

 

که شیدایم بر آن طرز نگاه تو " .

 

تو را من دوستت دارم

 

بخوان از صفحه ی قلبم .

 

...

 

تویی لیلای صد مجنون

 

منم مجنون بی لیلا

 

منم مجنون مجنون گشته ی شبهای بی فردا .

 

...

 

نگاهم کن ،

 

نگاهم کن که باز آن لرزش لذت برانگیز دو پایم را ،

 

به پیش آن رخ لیلایی ات شاهد شوم ... آری

 

نگاهم کن که بغض سخت و سنگین گلویم را ، 


 

به اشک شوق چشمانم برون ریزم

 

وَ با هر قطره ی اشکم

 

هزاران مرتبه گویم :

 

" عزیزم ... نازنین ... یارم ...

 

تو را من دوستت دارم

 

تو را من دستت دارم "

                     

                                              وَ دیگر هیچ ...

 

                                                    

                                        

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:19 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم مهر 1386

خواب ...

خواب ...

 

شبی در امتداد جاده ديدم

 

كه می آيی تو از راهی چه بس دور

 

چو ديدم روی تو در راه ، رفتم

 

زدم با نام تو جامی ز انگور

 

 

شدم سر مست و ديدم در كنارم

 

نشستی می زنی لبخند بر من

 

تمام غصه هايم شد فراموش

 

گرفتی چون سرم بر روی دامن

 

 

تو گفتی از وفا ، مهر و محبت

 

منم مِی كردم اين پيمانه ها را

 

زديم بر هم دو جام و سر كشيديم

 

كه محكم تر كنيم عهد و وفا را

  


تو گفتی قصد داری که بمانی

 

هميشه در كنار من ، تو اينجا

 

نداری عزم حتی يك سفر تو

 

رهاورد سفر آوردی اين را

 

 

چو گفتی اين چنين ، مبهوت ماندم

 

كه هستم خواب من ، يا اينكه بيدار !

 

" چه شد آن نازنين با من چنين گفت ؟! ،

 

شنيدی گفت چه او ؟! " ،  گفتم به ديوار

 

 

نيامد پاسخی از سوی ديوار

 

دوباره آه حسرت را كشيدم

 

چو در خوابم شدم بيدار ديدم

 

كه در خوابم تو را در خواب ديدم !

 

 

                             

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:16 |  لینک ثابت   • 

بیست و پنجم مهر 1386

خنده ی تلخ ...

خنده ی تلخ ...

 


کاشکی تو رو هرگز نگام ندیده بودت

 

کاش دست شکسته م تو رو نچیده بودت

 

 

کاش لبای بسته م به روت خنده نمی کرد

 

این مرده دلم رو نگات زنده نمی کرد

 

 

کاش گرمی دستات به دست من نمی خورد

 

کاش عطر نفسهات منو ز هوش نمی برد

 

 

کاشکی تو رو هرگز تو زندگیم نداشتم

 

کاش قلبتو هرگز تو سینه م نمی ذاشتم

 

 

دیدی منو آخر به دست غم سپردی

 

رفتی از کنار چشمام ، منو با خودت نبردی

 

 

رفتی از کنارم تو ای گل محبت

 

دیدی چی کشیدم تو این سرای غربت

 

 


موندم تک و تنها با این غروب غمگین

 

دیدی که شکستم با این سکوت سنگین

 

 

دیدی که نگاهت منو به جا نیاوُرد

 

اون خنده ی تلخت دلم رو باز چه آزرد

 

 

شب رو تا سحر من به یادت چه نشستم

 

شاید تو بگیری تو این غصه ها دستم

 

 

افسوس و صد افسوس کسی نیومد از راه

 

این قسمت من بود باشم با یار خود خواه !

 

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 9:11 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

تو را زان روزها کشتم ...

تو را زان روزها کشتم ...

 

تو دیگر مرده ای در من

 

نخواهی زنده شد هرگز !

 

چه حاصل زین تمناها ،

 

چه حاصل زین همه خواهش !

 

مرا بر تو جوابی نیست

 

ندارم شوق دیدارت ،

 

تو دیگر مرده ای در من !

 

...

 

به یادت هست آن روزی

 

که بر پای تو افتادم ،

 

که شاید پیش من مانی ،

 

تو را صدها ... هزاران بار

 

تمنا کردم و رفتی ،

 

تو ، تنهایم رها کردی ؟!

 

...

 

تو را زان روزها کشتم

 

که پیش چشم من ، دستت

 

به دست دیگری دادی !

 

...

 

تو را زان روزها کشنم

 

که پاسخ های اشکم را

 

تو با لبخند می دادی !

 

...

 

تو را زان روزها کشتم

 

که روی از من تو گرداندی ،

 

نگاهت را به سوی دیگری کردی

 

مرا تنها رها کردی

 

در این غربت ،

 

در این دنیا !

 

...

 

تو را زان روزها کشتم

 

که غم را هدیه دادی تو ،

 

به جای عشق ، 


 

به جای زندگی ، بر من !

 

...

 

تو را زان روزها کشتم

 

که خواهش را ... تمنا را ،

 

ندادی پاسخی هرگز !

 

...

 

تو را زان روزها کشتم !

 

...

 

و دیگر

 

نخواهی زنده شد هرگز !

 

...

 

برو ... اینجا نمان

 

مرا چشم انتظاری بهر تو هرگز نمی باشد !

 

...

 

چه حاصل زین تمناها ،

 

چه حاصل زین همه خواهش ؟!

 

مرا بر تو جوابی نیست

 

ندارم شوق دیدارت

 

تو دیگر مرده ای در من

 

نخواهی زنده شد هرگز ... !

 

 

                                                                               

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 15:59 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

او كه در من نيست ...

او كه در من نيست ...

 

شعر من از فرط درد و غصه ها

 

ديگر او هرگز توانش نيست ، نيست

 

تا بگويد درد و غم های مرا

 

مرهم دردش خدايا چيست ، چيست ؟ 

 

 

من ز آن روزی كه خود بشْناختم

 

در ميان غصه ها خود ديده ام

 

ساليانی من نديدم خنده ای

 

روز و شب از درد و غم ناليده ام

 

 

حسّ كمبود كسی دائم  زند

 

پتك غم را بر دل ديوانه ام

 

می نشينم گوشه ای ، افسوس ، وای 

 

گشته خالی جای سر بر شانه ام ! 


 

در نگاه  آينه خود ديده ام

 

همچو شاخی عاری از برگ و برم !

 

همچو جامی خالی از مِی ، از شراب !

 

همچو روحی در پی يك پيكرم !

 

 

می روم شايد نشانی جويمش

 

می روم ، اما نمی دانم كجا !

 

می روم ، اما نمی دانم كه كيست

 

او" كه در من ولوله كرده به پا"

 

 

می روم با صد اميد و آرزو

 

بهر ديدارش ، همان "اويی " كه نيست

 

زير لب گويم خدايا ...  ای خدا

 

" او "كه در من نيست ، آخر كيست ، كيست ؟!

 

                                                               

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 15:47 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

درخت تنها...

درخت تنها...

 

يه درختی تك و تنها

 

مونده بود تو اين بيابون

 

سر می كرد با روز و شبها

 

سر می كرد با باد و بارون

 

عمری بود چشاش به راه بود

 

واسه ديدن يه عابر

 

يه عابر كه خستگی شو

 

در كنه به زير سايه ش

 

لحظه ای باشه كنارش

 

كنار ريشه و ساقه ش

 

يكی از همين روزا بود

 

كه يه عابری رو ديدش

 

می اومد ز راه دوری

 

با خودش خورجينی خوش رنگ

 

حمل می كرد به روی شونه

 

هی درخت نگاه می كرد و

 

با خودش می گفت چی می شد

 

هميشه پيشم بمونه

 

تا كه اون عابر رسيدش

 

اون درخت تبسمی كرد

 

با خودش می گفت تمومه

 

ديگه غصه و غم و درد

 

رسيد و نشست يه لحظه

 

تا كه خستگی بگيره

 

تا كه زير سايه ی اون

 

رفع تشنگی بگيره

 

تا كه خستگی شو در كرد

 

پا شدو خورجينو وا كرد

 

يه تبر بيرون كشيد و

 

واسه ی درخت تنها

 

لحظه ی مرگو صدا كرد

 

چند دفعه كوبيد به پهلوش

 

با تبر ، كه آهنين بود

 

آخر از پا در آوُردش

 

لحظه ، لحظه ای غمين بود

 

اون درخت پير و كهنه

 

كه تو غربت بيابون

 

عمری تنهايی به سر كرد

 

عمری انتظار كشيد و 

 

عمری با اشكای برگاش

 

لب شاخه هاشو تر كرد

 

حالا پهلوشو شكسته

 

يه تبر به دست ظالم ،

 

يه تبر از جنس آهن ،

 

يه تبر كه زندگی رو

 

بُردش از درخت به يغما ،

 

هديه داد لحظه ی مردن . 


اون درخت پير و كهنه

 

كه حالا شكسته پهلوش

 

خم اومد با ضربه های اون تبر،

 

                                       به ناز ابروش ،

 

هيچ كسی نبود به جز من !

 

هيچ كسی نبود به جز من !

 

اون تبر به دست ظالم

 

كه تموم زندگيمو

 

يه دفعه گرفتش از من

 

هيچ كسی نبود به جز تو !

 

هيچ كسی نبود به جز تو !

 

تو بی وفا گرفتی

 

طعم خوب با تو بودن

 

از من تنها و دادی

 

طعم تلخِ تلخِ مُردن

  

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 15:43 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

مسیحایی کن ای مریم ...

مسیحایی کن ای مریم ...

 

مسیحایی کن ای مریم دمی حال دل ما را

 

بده بر این شبم مژده صدای پای فردا را

 

تو هم لیلای مجنون شو ، که مجنون را تویی لیلی

 

اگر مجنون شوی دانی غم مجنون لیلا را  !

 

اگر یوسف زلیخایت هوس را عشق می خواندش

 

هوس هرگز مپنداری نگاه هر زلیخا را !

 

مگو هرگز که این آدم بهشتش را چه ارزان داد

 

که او در این زمین دارد بهشت عشق حوّا را

 

میان تنگ تنهایی صدای موج دریا کو ؟

 

چرا هرگز نمی گویی نشان راه دریا را

 

صدایم می کنی اما منِ موسی نمی جویم

 

نشانی ، هرچه می گردم میان طور و سینا را

 

دلم از بوی تو مست است ! ، چرا پنهان کنی خود را ؟!

 

مسیحایی کن ای مریم دمی حال دل ما را

 

                                                                           

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 15:6 |  لینک ثابت   • 

بیست و چهارم شهریور 1386

نقطه ی پرگار ...

نقطه ی پرگار ...

 

همه شب بر لب من ناله ی تب دار منی

 

چه کنم ای گل من ، دلبر و لدار منی

 

تو مگو با شب تار و دل ظلمت چه کنی

 

که نه امشب ، همه شب شمع شب تار منی !

 

نتوانم که شبی خواب کنم چشم ترم

 

همه شب در نظر دیده ی بیدار منی

 

نزنم دم ز دلم جز دل تو با دل کس

 

که تو هم یارم و هم محرم اسرار منی

 

من اگر دایره ی زندگی ام را بکشم

 

تو در این دایره تک نقطه ی پرگار منی

 

همه ی دار و ندارم غزل و تار من است

 

همه ی دار و ندارم ! ، غزل و تار منی

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی (م.ح.تنها) در 15:4 |  لینک ثابت   •